زهی چو حرف رخت صفحه چون گلستان سرخ
ز نقش لعل تو کلکم چو شاخ مرجان سرخ
زرشک لعل تو درموج خیز خون جگر
چو باده ی شفقی موج آب حیوان سرخ
چنان سرشته به خون پرده های چشم ترم
که آبروی نگاهم چکد ز مژگان سرخ
زبس که صاف گذشت از جگر خدنگش را
نشد زخون دل من چو غنچه پیکان سرخ
صباح وصل به خون غوطه می دهم دل را
که روز عید بود بیضه های طفلان سرخ
ز رشک لعل لبت غنچه در سواد چمن
کند به خون جگر چون شفق گریبان سرخ
زموج سیل سرشکم که آسمان پیماست
شده ست بال ملایک چو شاخ مرجان سرخ
زدود از دل نورس غبار غم ساقی
به غازه کاری می روی می پرستان سرخ