از بس که کرده ای به اسیران نگاه کج
بر سر چو ابلقت شده طرف کلاه کج
مژگان صفت به قلب دلم راست می زند
تابسته ترک چشم تو تیغ نگاه کج
جز خط که تکیه بر گل خورشید داده است
دیگر ندیده ایم به این دستگاه کج
مژگان کج ابروان کج و ریحان طره کج
صورت ندارد این که نباشد سیاه کج
کج کج به قلب دل زده مژگان که در مصاف
سلطان حسن بسته صف این سپاه کج
از حرف راست گر نشوی رنجه سرو من
دور از تو قامتم شده چون زلف آه کج
چشم نوازش از تو به قانون مخالف است
خواهی تو راست باش به عشاق آه کج
جز پای نغز هیچ نیاید به دست او
هر کس می نهد قدم خود به راه کج
مگذر ز راستی که کجک بر سرش زنند
در دعوی کسی که برآید گواه کج
هر دم خورد زخصم چو دار سکندری
نورس شود سیاه چو با پادشاه کج