بس که گندم گون من آدم سرشت افتاده است
دل ز دام اختلاطش در بهشت افتاده است
نیست بی حسن عمل از رحمت آرایش ترا
می کند مشاطه رم از هر که زشت افتاده است
هر که را از جان آگاهی بود قالب تهی
چار پهلو بر زمین دایم چوخشت افتاده است
نه امید پرورش نی برگ سر برگردنم
دانه ی چندم که بر اطراف کشت افتاده است
قرب حق آخر نصیب از راه دوری شد مرا
کعبه ی عاشق در آغوش کنشت افتاده است
دوزخ جمعیتم می سوزد ای یاران امان
گوشه ی تنهایی من چون بهشت افتاده است
در گلویم باده می ریزند نورس گلرخان
چون خط ساغر همینم سرنوشت افتاده است