نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰

تند از برم چو آن مه ابرو کمان گذشت

تیر شهاب آه ز هفت آسمان گذشت

پیری رسید و تند ز من آن جوان گذاشت

رویم به چلّه کرد چو تیر از کمان گذشت

در وصل حسرتم ز جدایی زیاده بود

بر من بهار عمر چو فصل خزان گذشت

زخم نویی است در نظرم زان هلال تیغ

چون حرف تازه بود مرا بر زبان گذشت

از سایه بیستون به زمین طرح می‌کنم

آن شوخ جلوه بس که ز من سرگران گذشت

ایام عمر قافله‌ی راه مدعاست

آگه دمی شدیم که این کاروان گذشت

دیوان عمر یار و غزل جلوه‌های شوخ

از شاه‌بیت مطلع لب چون توان گذشت

ایام زندگی که بهار وجود ماست

بشنو به این لطیفه که گویم چسان گذشت

یک روز همچو گل به تبسم گشود لب

روز دگر چو بوی گل از گلستان گذشت

آماده‌ی عدم چه کند شان همین بس است

بر شان کس نشانه که از باب شان گذشت

آنجا که آب حادثه از سرگذشته است

چیزی کز آن تو را گذراند همان گذشت

باشد محال کز ته نان بگذرد خسیس

خورده است نیشکر چو ز حلقش سنان گذشت

از آسمان چرا به زمین صلح می‌کنند

کی دل دهد به صدر چو کس ز آستان گذشت

از هفت قله‌ی تن خاکی گذشته‌ام

نورس تهمتن است کز این هفت‌خوان گذشت

دستی به هم رسان که زنی پنجه با سپهر

یا پای وحشتی که ز خود هم توان گذشت