دگر نقاب تو را از رُخَش زمان جدایی است
خطش چو خامهی نقاش گرم چهرهگشایی است
تو هم سفینهی مایی به این شمایل موزون
رخ انوری و نگه وحشی و لب تو شفایی است
به هیچوجه نبینی تو روی دل ز نکویان
چنین که آینهات زنگ بند هرزه درآیی است
نشان دهد به حقیقت ز طبع نازک عاشق
چو نامهای خط او را ورق حریر ختایی است
چو آفتاب در احسان به جیب او ید و بیضاست
گَزَند سُفله چو چرخ از کمال بی سر و پایی است
چو هیچ وجه جمیلی به منع عشق نداری
بگو چه عربده واعظ تو را به کار خدایی است
مقدمات سؤال و جواب خاتمه دارد
دکان وعظ که دیباچهی کتاب گدایی است
گذاشتند به قصد قطار بر سر منبر
عمامه بیضهی اسلام زاهدان ریایی است
نوای تازهی نورس شکفتِ غنچه دلها
که همچو مرغ چمن در مقام نغمه سرایی است