نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹

بس که گرمش ز حُسن بازار است

ناز خود را ز خود خریدار است

هست واجب عیادت نگهم

نرگس مست یار بیمار است

کاکل افشانده زلف وا کرده

دل به آشفتگی گرفتار است

دو نگارند پیش یک صرّاف

دو بُتی را رواج بازار است

دل به بال غمش کند پرواز

جعفر ما بهشت طیار است

دل حصاری شد از پریشانی

فتنه را کاکل تو سردار است

بیشتر دل به خطّ سبز بری

نقش آیینه‌ی تو زنگار است

آن پریزاد را کشیده به دام

شیشه‌ی باده سرخ عیّار است

ملک زیر نگین مینایی است

وارث ملک بخت بیدار است

بی‌مُخِل نیست وضع اهل کمال

شاخ گل در شکنجه‌ی خار است

شاهد حال نخل بارور است

بخت اهل هنر نگون سار است

جز نکویی نیایداز نیکان

به بدی هر بدی سزاوار است

بی‌خبر آیدش بلا بر سر

هر که او بیشتر خبردار است

نورس آسودگی است منظورت

فتنه‌ی روزگار در کار است