نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

رمیدگیّ دل ما ز آرمیدن ماست

چو اشک آب رخ ما به خون طپیدن ماست

ز چشم بستن ما خیرگی زیاده شود

چو شمع سرکشی ما ز سربریدن ماست

ز خاک دانه شود چون سوار نشو و نما

به خاکساری ما هم عنان دمیدن ماست

به بحر محو شدن قطره راست عمر ابد

شهید تیغ تو گشتن به جان رسیدن ماست

ز فیض خود شکنی کار ما چو اوج گرفت

شکست شهپر پرواز ما پریدن ماست

قدم شمرده نه‌ای ره نورد وادی عشق

که سنگ راه همین پیش پا ندیدن ماست

غرض گهر بود از غوص بحر چون نورس

به لطف حرف رسیدن سخن شنیدن ماست