از شفق کی تیغ خورشید جهان آرا گذشت
این چنین کان ترک بیپروا ز خون ما گذشت
تیغ بر ما میکشد خمیازهی آغوش ما
بس که از ما آن شکار افکن به استغنا گذشت
در دل جانان اثر با نارسایی ناله کرد
بی پر و پیکان خدنگم بود کز خارا گذشت
مینگارم هر چه از حسن خیالم رو دهد
پشت پای یوسف من از ید بیضا گذشت
بس که تیغ ناز هر دم شهسوارم رانده است
چاک دل چو جادهام از دامن صحرا گذشت
زلف موجی نیست کان را یوسفی در دام نیست
تا جهاز جلوهی ناز که زین دریا گذشت
بگذرد یا رب به خیر و بخت برگردد مرا
آفت جان و دل ما بود چون از ما گذشت
سایهسان آخر به خاکم یاد آن بالا نشاند
سوختم چون شمع بر سر داغ عشق از پا گذشت
نیست جایی در جگر از ناوک او سفته نیست
گر گذشت از دل مرا پیکان او بی جا گذشت
تا به هر جا فکر تندم سر برآرد میدود
پایهی اشعار رنگین من از شَعْرا گذشت
وعده کردی تا شوی یک شب چراغ خلوتش
روزی نورس نشد این عمر و مدتها گذشت