نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۴

باز عشق تازه‌ای برق قرارم گشته است

شمع داغی مونس شب‌های تارم گشته است

یار تا دور از دو چشم اشک بارم گشته است

چشمه‌سار جوش خون چون دل کنارم گشته است

زخم دل ناسور شد از نافه‌ی خال لبش

نقطه اینجا مانع پرگار کارم گشته است

طفل اشک من زمّرد پوش می‌غلطد به خاک

سبزه‌ی خطّ که سرمشق غبارم گشته است

گردباد از خاک من خیزد چو فانوس خیال

آتشین نظّاره‌ی شمع مزارم گشته است

تا دلم را کرده لعل نو خطش گردآوری

رنگ و بو چون غنچه بر گرد بهارم گشته است

چار ابرویی مگر کشتی به گردابم فکند

چار موج طرفه طوفانی دچارم گشته است

شرم عشق پاک من با معنی پاس ادب

سدّ راه گریه‌ی بی‌اختیارم گشته است

گرد راه شهسوار عرصه‌ی دشت خیال

سرمه‌ی چشم دل معنی شکارم گشته است

بند بند از هم جدا چون قرعه می‌گردد مرا

بی‌خبر از بنده‌ی خود شهریارم گشته است

نورس از طرح شهنشه روح معنی تازه شد

راحت افزای دل امیدوارم گشته است