نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۸

بوته‌ای باید ز گل باغ مشجّر قحط نیست

کیمیا منظور باشد کیمیاگر قحط نیست

همچو یوسف ما بتی خواهیم بتگر قحط نیست

از پسر روشن چراغ ماست دختر قحط نیست

نامه‌ای گاهی رقم کن کلک و دفتر قحط نیست

پر زند دل بهر مکتوبی کبوتر قحط نیست

از نشان چون غنچه داری در نظر کز جیب

تا بُوَد منظور روی عاشقان زر قحط نیست

دل ز عاشق بیشتر حسن محبت می‌برد

کو بت عاشق نگهداری، ستمگر قحط نیست

چشم ما باشد به دنبال تو ای طاووس مست

بر سر اقبال عاشق چتر سنجر قحط نیست

همچو طوطی در سخن آیینه رخساری نکوست

تازه گویی مدّعا باشد سخنور قحط نیست

می‌کند بیداد ترک چشم سیر از جان خودش

می‌زنم خود را به مژگان تو خنجر قحط نیست

گر نبخشی بوسه دشنامی به دست آرد دلم

زان دهان قحط است لطفی، چیز دیگر قحط نیست

از بزرگان خرده‌بین را کی بود چشم نیاز

شهریاری زاده‌ای خواهم کلانتر قحط نیست

کام رغبت را نسازد حنظل دشنام تلخ

ز دهان تنگ او قند مکرر قحط نیست

دل به موج بحر خون گر بی تو راز افتاده است

کشتی امّید را از صبر لنگر قحط نیست

بی وجود سکّه کی دارد عیاری سلطنت

آبرو را قدر باشد ملک قیصر قحط نیست

مُهره‌ی گل کی بود چون جوهر جان دلپذیر

کنز عرفان را طلب کن گنج گوهر قحط نیست

ترک سر کرد و تو را بر سرکلاه خسروی

بگذری از سر اگر چون شمع افسر قحط نیست

فیض نورس می‌رسد از عالم بالا مرا

در نظر دارم قدی سرو و صنوبر قحط نیست