زه ناز است کمان گوشهی ابروی تو را
شبنم از خندهی صبح است گل روی تو را
اشک ما خاکنشینی است سرکوی تو را
بحر از چشم تر ماست برِ روی تو را
گرد شبنم زده تا شرم گل روی تو را
مردمک گشت عرق چین سر هر موی تو را
کرد تسخیر به افسون چو پریزاد سخن
سوسن خامهی من نرگس جادوی تو را
گر لبت کمسخن افتاده به تقریر حیا
روی حرف است به دل چشم سخنگوی تو را
در دلم عشق تو شد شوخ تر از نکهت مشک
نتوان داشت در این غنچه نهان بوی تو را
بس که چون مدّ نگاه تو رسا افتاده است
مژهها شانه کشد طرهی گیسوی تو را
پا در آهن دلم از کاکل زرّین تو ماند
دام در کوچه زنجیر بود موی تو را
کردهام سحر مبینی که به یک چشم زدن
رام چون سرمه نمودم رَم آهوی تو را
حسن در پیرهن عشق خریدار تو شد
یوسف مصر کشد ماه ترازوی تو را
گرم با نورس اگر بر نخوری دم نزنم
خس بر آتش نَنَهم یافتهام خوی تو را