شفقگون رنگ میسازد شراب دامن صحرا
افق لبها و ساغر آفتاب دامن صحرا
به دستم ده قدح زان راح ریحانی که روشن شد
چراغ روح عیشم در نقاب دامن صحرا
چو شبنم میکند تسخیر خیل گلعذاران را
پری در شیشه دارد ماهتاب دامن صحرا
نقاب از روی حسن مطلب ما برقعافکن شد
نماید چهرهی گل از حجاب دامن صحرا
گل از شرح جمالش نسخهای دیدم از آن کردم
سواد دیده روشن از کتاب دامن صحرا
چو رنگ صد بهار از گریه ریزد ماه رخسارش
بود اشکم چو طفل غنچه باب دامن صحرا
به جسمش چهرهی لیلی گشاید چشم هر آهو
چو مجنون کس نباشد کامیاب دامن صحرا
تبارک نشأه را ابلق زند حسن تماشایش
به رنگ پنبهی مینا سحاب دامن صحرا
گریبان چاک گردد گردباد آه مجنونش
همین شاخ غزال آورده تاب دامن صحرا
به راه وسعت مشرب تواند خرده بین گیرد
ز نقش پای هر موری حساب دامن صحرا
ز گلریزان احسان وسعت خلق است منظورم
من از گلزار کردم انتخاب دامن صحرا
به آرامی که منظور است نورس گرم میسازم
سری چون غنچهی نرگس به خواب دامن صحرا