بس که سهم درد غفلت ناتوان دارد مرا
آب تیغش با گوارایی زیان دارد مرا
تا شکستم استخوان پیوند کارم شد درست
مومیایی در شکستن استخوان دارد مرا
از تجلی خویش را شمع زیانآور گداخت
در زیان از هر تمنایی زبان دارد مرا
گر دهد کم خاکمالم چون هدف بر جور عشق
از برای فتنه برپا آسمان دارد مرا
گوشهگیری چلّهام را تیر باران کرده است
چرخ دایم در کشاکش چون کمان دارد مرا
چون خط از طالع مرا نشو و نما پیچد به هم
نوبهار اینجا هم آغوش خزان دارد مرا
میتوان امّید دل را بست این نسبت کمر
لاغریها رشک آن موسی جوان دارد مرا
شد غبار چشم اقبال من آنکه سر به سر
راهزن در پرده گرد کاروان دارد مرا
نیست از تفتیش رحمت هیچ آهن پاره را
نسبت زر در گداز امتحان دارد مرا
یار تا سازد دلم هر دم به روی مبتلا
میتوان گفتش ز خواهش همچو جان دارد مرا
میگذارد قاف ناف از سایهی من بر زمین
کوه تمکینش ز بس خاطر گران دارد مرا
چون تهمتن از تن خاکی چهها طی کردهام
پیکر از اعضا مهیا هفتخوان دارد مرا
سر به طوفان کشتی بالا نشین را دادهاند
سدّ سیل فتنه خاک آستان دارد مرا
موج شهدم نیش بر جان زد چو زنبور عسل
دل مشبّک طالع از پهلویشان دارد مرا
خانهی معنی نگارم میکشد دلها به دام
هر طرف صد کعبه نورس ناودان دارد مرا