بود پهلونشین شمشیر شاهانداز دولت را
به جز شمشیر، بالی نیست نوپرداز دولت را
چرا دادی به این بلبلنوایان ناز دولت را
به رنگ سینهی کبکی تو چون شهباز دولت را
ز بس کز خردهبینی ریزهخوانی دارد آهنگش
به رنگ چینی مودار دیدم ساز دولت را
مخالف میشود بیپرده در هر گوشه آهنگت
مده در گوش خود ره نغمهی شهناز دولت را
ز خود داری چو ساز آوازهی خود مست میسازی
مکن در کار خود این سرته آواز دولت را
نواها خواندهام بیپرده بر ناسازی جیغش
کسی ننواخت در هر گوشه چو من ساز دولت را
چو سیلاب دم شمشیر از کج ماجراییها
به خاک انداختن فهمیدهام انداز دولت را
به دست دیگری باشد عنان سیر و جولانش
چو بال شعله میبینم پر پرواز دولت را
نمیدانی چهها افسرده است از عزل انجامش
اگر هنگامهی گرمی بود آغاز دولت را
چو تصحیفش دو لب گردیده مقراض است
بریدن سر فکندن بوده منصب کار دولت را
دعای دولت من تا قیامت فرض میدانند
اگر بر جورکردن فاش سازم راز دولت را
چرا نورس به کنج عافیت با خود نمیسازی
نبینی فتنههای عالم ناساز دولت را