نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴

تا چهره‌گشا شد غم عشقم یرقان را

در خلوت آئینه کنم سیر خزان را

چون کوه ز سنگین دلی آن مایه‌ی تمکین

در کُشتَنَم از تاب کمر بسته میان را

حیرت نشود گر سُبُل دیده توان دید

بر آینه‌ی عارض او جوهر جان را

گر رنجش بی جای تو را هیچ سبب نیست

ما هیچ نوشتیم میان را و دهان را

ز آشفتگی بخت نمودیم چو نورس

مجموعه‌ی دل زلف پریشان بتان را