تشریف صبح داد چو صدق و صفا مرا
خورشید تکمهای است ز جیب قبا مرا
آب گهر ز سایهی من موج میزند
پیچد چو طوق غبغب او در صفا مرا
سیری مرا ز خوان محبت نشد نصیب
چون صبح صادق است به مِهر اشتها مرا
دل را به برگرفته غم و سختی دلش
این شیشه بین میان دو سنگ آسیا مرا
گل میکند بهار و خزانش ز دیدهام
سودا به سر زده است ز دست حنا مرا
یارب به ارّهای دو سر این دل دو نیم باد
در خون کشد مداخل آن پشت پا مرا
آن شاخ گل که دست تبرکش زده است باز
در خون چو داغ لاله کشید از جفا مرا
گردی که میشود ز ره جلوهات بلند
سر میدهد چو موج به آب بقا مرا
قید فرنگ بند قبای تو بوده است
آزاد کن ز بند دل مبتلا مرا
در هم مشو که از گله قصدی نداشتم
عرض محبتی به تو بود این ادا مرا
رنگین کند ز خون دل من بساط غیر
نورس به خون طپیدن من شد سزا مرا