گرچه مهتاب است زور می کتان شیشه را
آفتاب از باده باید آسمان شیشه را
چون قدح دارد لب میگون ساقی در نظر
جز دل پر خون نفهمد کس زبان شیشه را
گر تُنُگ ظرفی به بزم بادهنوشان میکند
میکشد لبهای ساقی ترجمان شیشه را
دختر رُز را کند گفتار تلخش پردگی
مُهر از لب میکند واعظ دهان شیشه را
چون قدح سررشتهاش از دستدادن مشکل است
بستهاند از باده رنگین داستان شیشه را
دست چون ساغر به هم یک آب خوردن میدهد
فتح اقلیم خرد صاحبقران شیشه را
کامیاب از چرخ میگردد خراباتی تمام
دختر رز میکشد آسان کمان شیشه را
با خشنطبعان طرف نازکمزاجان را مساز
کی کنند از سنگ خارا امتحان شیشه را
چون به باد سنگ میگیرند بهر بادهاش
بوده است از خود حرامی کاروان شیشه را
حرمت مستورهی رز را نمیدارد نگاه
مشرب خود کرده زاهد کسر شأن شیشه را
گر چه هر دم در کفش کرده است قالب را تهی
شاد میسازد لب ساقی روان شیشه را
سخت گستاخانه ساقی را بغلگیری کند
خرد خواهد کرد نورس استخوان شیشه را