چو چشم دلبران دیدم بنای خانه خود را
ز جور نشأه گردش میدهم پیمانهی خود را
زدی خون جوش چون فوارهی افشان مرا از دل
چو زد بر طرّه، آن شمشاد بالا شانهی خود را
به گرد خویش چون آب گهر بیپرده میگردم
چو در دل جلوه گاهی دیدهام جانانهی خود را
سرشکم جوش کیفیت زند از چشم میگونی
محیط نشأه دیدم گریه مستانهی خود را
گهی احوال مشتاق از دل خود نیز میپرسی
به سنگی گاه یادی میکنی دیوانهی خود را
تو هم شمعی نه شمع از حکم گرمیهای پنهانی
دهد بر گرد سرگردیدنی پروانهی خود را
خضاب از خون دل داری نظر چون پنجه
ز کف بگذار دستانداز بیرحمانهی خود را
زره از حلقه افعی چرا زیر قباپوشی
مکن مغلوبه از هر نقش خلوت خانهی خود را
به دام صحبت اغیار خود را دانه میسازی
ندانی حیف قدر صید دام و دانهی خود را
دلت دارد خبر از گرمی بازار سودایم
به نقد داغ اول دادهام بیعانهی خود را
بهار حسن جوش از غنچهی دل میزند نورس
عجب آباد میبینم دگر ویرانه خود را