ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳

دلم قرار در آن زلف بی‌قرار گرفته

مدار عمر درازی به دور یار گرفته

چه جای عقل که سلطان عشق ملک وجودم

به حکم قوت بازوی اقتدار گرفته

صبا چو از گل رخسار یار دم زده امشب

سپیده‌دم نفس نکهت بهار گرفته

مرا ز مسئله جبر و اختیار چه گویی

که دست عشق عنانم به اختیار گرفته

ز صدر مصطبه عشق هر که پای کشیده

به کوی میکده عشق اعتبار گرفته

بیا که بزم حضور است و جمع حلقه عشاق

صلای عشق به هر مست و هوشیار گرفته

چه باکش از غم غرقاب هفت بحر هر آن کاو

ز موج حادثه با جام می کنار گرفته

ز راه دیر و حرم مانده پای رفتنم اکنون

که دامنم به بیابان عشق خار گرفته

خوش آن غریب دیاری که بعد مدت عمری

به عزم دیدن یاری ره دیار گرفته

به ملک روم صفا را به سعی طالبم اکنون

ز خاک خطه ایران دلم غبار گرفته

به کنج میکده عشق گنج یافته ساغر

که دل ز حاصل اوضاع روزگار گرفته