باز در بزم که لب بر لب ساغر زدهای
کانچنین ژاله بر آن لاله احمر زدهای
سحر از خانه برون آمدهای جلوهکنان
آفتابی که سر از خانه خاور زدهای
به دلآرایی و خوبی علم افراشتهای
خیمه در مملکت حسن سراسر زدهای
رخ برافروختهای جان جهان سوختهای
قد برافراختهای نوبت محشر زدهای
کفر و ایمان به هم آمیختهای زآن رخ و زلف
صنما سخت ره مومن و کافر زدهای
زدهای خنجر کین بر جگر سوختگان
فرصتت باد که خوش آب بر آذر زدهای
خویشتن را زدهای بر صف عشاق بلی
شاهبازی تو که بر خیل کبوتر زدهای
با حریفان نظر عربدهجویی ز چه روست
دگر امروز مگر باده فزونتر زدهای
رشته جان اسیران همه بگسیختهای
دست با شانه بر آن زلف معنبر زدهای
قوت روحی عجب از شربت جان ساختهای
که به یاقوت لبت شهد ز شکر زدهای
کس به طراری و شوخی دلم از جای نبرد
تو به کار دل من شیوه دیگر زدهای
فکر بالای تو اندر دلم از صورت حال
نقش سرویست که بر شکل صنوبر زدهای
جانب خلق نگهدار که آن دسته گل
خاک پاییست که امروز تو بر سر زدهای
گر بود مهر و وفا پیش تو تقصیر رواست
که ز کین دامن قتلم به کمر در زدهای
می به جام دگران کردی و خون در دل من
سنگ بر شیشهام ای چرخ ستمگر زدهای
می نابی که ز خمخانه ساغر بزنی
آب خضریست به ظلمات سکندر زدهای