ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

ای از فروغ مهر رخت ماه منفعل

وز شعله جمال تو خورشید مشتعل

کوثر ز شربت لب لعل تو شرمسار

طوبی به اعتدال قد از قامتت خجل

عکس رخت به پرده تصویر فی المثل

نقش نگارخانه چین است یا چگل

با خیل آه تیر تو را می‌کشد ز جان

جانا بیا ببین که چه ها می‌کشم ز دل

شنعت مزن به مستیم ای عقل کز ازل

مفتی عشق کرده به من باده را بجل

روح مجردی ملکی یا فرشته‌ای

هیهات چون تو حورسرشتی ز آب و گل

ساقی بیا و جام صبوح سحر بیار

دارد خمار باده دوشینه‌ام گسل

راح رواح راحت شادی دهد به جان

جام صباح ظلمت غم می‌برد ز دل

دیر و حرم ز حرمت عشقند محترم

ورنه چه حاصل از شرف خاک و خشت و گل

ساغر هوای بوالهوسی کن ز سر برون

دامان عشق آل علی را ز کف مهل