خوش آن عاشق که جان از عشق خوبان برنمیدارد
نجوید عشق جانان تا دل از جان برنمیدارد
سر سودای سامان است با این بیغمان یکسر
به سودای سری نازم که سامان برنمیدارد
به هر درد از طبیبی منتی باید پذیرفتن
به درد عشق دلشادم که درمان برنمیدارد
تو را ای شیخ دامنگیر اگر سجاده تقویست
مرا عشق بتان دست از گریبان برنمیدارد
به کوی عاشقی نبود گریز از مومن و ترسا
که عشق است این برادر کفر و ایمان برنمیدارد
اگر خضر از کف پیر مغان یک جرعه می گیرد
دگر از چشمه نوش آب حیوان برنمیدارد
دلم افتاده آن زلف شد ای سنگدل رحمی
که این گو را جز آن چوگان ز میدان برنمیدارد
پریشانی فزاید تا دل آشفتهحالان را
نگارم شانه زآن زلف پریشان برنمیدارد
به هر ملکی دو صد خورشید خاور گر شود طالع
عزیز مصر چشم از ماه کنعان برنمیدارد
مسلسل چند گویی واعظ این افسانه پندم
به سان قصه زلفش که پایان برنمیدارد
امید و بیم هجر و وصل را اهل هوس دارد
من آن عشقی که دارم وصل و هجران برنمیدارد
نمیدانم چرا پنهان خورد ساغر می از مردم
به رندی شهره شهر است و پنهان برنمیدارد
ز توفان دو عالم با تولای علی بگذر
هر آن کشتی که با نوح است توفان برنمیدارد