روزگاری شد که روزم تیره از هجران توست
روزگارم تیرهتر از زلف مشکافشان توست
ای که دلهای اسیران در خم چوگان توست
سروران را سر چو گوی افتاده در میدان توست
یکدم ای غارتگر جان فارغ از یغما مباش
سر به سر ملک وجودم عرصه جولان توست
مرد را از هر غم دنیا که پیش آید چه غم
غم که مردانداز باشد درد بیدرمان توست
وادی عشقت نه با پای هوس پیمودنیست
ای بسا گمگشته در صحرای بیپایان توست
یوسفی در روزگاری از عزیزی شد اسیر
چون عزیزی صد چو یوسف خفته در زندان توست
وه چه دارایی به ملک مستی ای سلطان عشق
هر که هر نعمت که دارد خورده ریز خوان توست
میکشی یا مینوازی از ستم یا از کرم
عاشقان را یک سره سر بر خط فرمان توست
خرقه تزویر و تقوی بر مریدان عرضه دار
ما که میدانیم زاهد آنچه در انبان توست
ساقیا دریاب ساغر را به یک جام شراب
در خرابات مغان عمریست سرگردان توست