دلی به دام بلای تو مبتلاست مرا
چه مبتلای بلادل که خود بلاست مرا
سرم چو کوی به چوگان یار و حیرانم
دگر ز عشق ندانم به سر چههاست مرا
به مدعا نرسم ای جهان جان به جهان
اگر به غیر مراد تو مدعاست مرا
نه جای فکر مداوا نه منتی ز طبیب
به درد عشق بنازم که خود دواست مرا
به ناامیدی خاطر برفتم از بر دوست
ولیک دیده امید در قفاست مرا
دگر کسی نزند لاف عاشقی همه عمر
ز عشق اگر که بگویم چه ماجراست مرا
دمید لاله ز خاکم به داغ و ریخت هنوز
به دل علامت عشق تو به پا به جاست مرا
بود غمم ز وجود رفیق و یار شفیق
که در زمانه چو سیمرغ و کیمیاست مرا
به چشم خیره تو کحل الجواهری بفرست
غبار خاک ره یار توتیاست مرا
روانه پای بر ایوان سلطنت ز غرور
چو روی عجز به درگاه کبریاست مرا
ز جام جم به جهان ماجرا به ساغر گو
سفال میکده جام جهان نماست مرا