ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۷

دلی به دام بلای تو مبتلاست مرا

چه مبتلای بلادل که خود بلاست مرا

سرم چو کوی به چوگان یار و حیرانم

دگر ز عشق ندانم به سر چه‌هاست مرا

به مدعا نرسم ای جهان جان به جهان

اگر به غیر مراد تو مدعاست مرا

نه جای فکر مداوا نه منتی ز طبیب

به درد عشق بنازم که خود دواست مرا

به ناامیدی خاطر برفتم از بر دوست

ولیک دیده امید در قفاست مرا

دگر کسی نزند لاف عاشقی همه عمر

ز عشق اگر که بگویم چه ماجراست مرا

دمید لاله ز خاکم به داغ و ریخت هنوز

به دل علامت عشق تو به پا به جاست مرا

بود غمم ز وجود رفیق و یار شفیق

که در زمانه چو سیمرغ و کیمیاست مرا

به چشم خیره تو کحل الجواهری بفرست

غبار خاک ره یار توتیاست مرا

روانه پای بر ایوان سلطنت ز غرور

چو روی عجز به درگاه کبریاست مرا

ز جام جم به جهان ماجرا به ساغر گو

سفال میکده جام جهان نماست مرا