آتشی شب در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
شمعسان آتش زبانی زآن گروه
با دل پر از شکایت کوه کوه
بانگ زد بر شعله کای بیدادگر
آفت دوران بلای خشک و تر
بیسبب این فتنه و آشوب چیست
در شکست دل تو را مطلوب پیست
بیگناهی را جفا کردن چراست
بند بند از هم جدا کردن چراست
گفت آتش بیسبب نفروختم
دعوی بیمعنیت را سوختم
هر کجا گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
با چنان برگ و نوا و سرکشی
لاف باشد ادعای بیغشی
با چنین دعوی چرا ای کمعیار
برگ خود میساختی هر نوبهار
سایهسان دائم به پستی ماندهای
در پس دیوار هستی ماندهای
از فنا گر نشئهای میداشتی
از شرر تخمی به دل میکاشتی
گر چه خاکسترنشینت کردهام
برتر از چرخ برینت کردهام
کار من نیکیست کی بس میکنم
ناکسی گر هست من کس میکنم
همچو نی مجذوب برگ خود مساز
چون حریفان زبانی کج مباز
اهل دل مایل به پستی نیستند
همچو نی در بند هستی نیستند
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیدردی علاجش آتش است