چه پیچی در این عالم پیچ پیچ
که خالیست از راحت و پر ز پیچ
گره بستهای داشت طفلی به دست
فکند از کف و در کمینش نشست
روان طفل دیگر ربودش ز جا
چو بگشود در وی نبُد جز هوا
گره بسته دنیا و طفل آن دنیست
بگویش که چیزی در او بسته نیست
فنا بر فنا ظاهرش را ببین
کجایی هنوز آخرش را ببین
به تعلیم یک گردش چشم یار
چهها تا کند گردش روزگار
همان است این گنبد کجنهاد
کز او رفت تخت سلیمان به باد
همان منزل است این بیابان تنگ
که ره بست بر کیقباد و پشنگ
فلک را همانست آن دست و زور
که برد افسر از ایرج و سلم و تور
همان به در این فتنهخیز افنا
که با چشم ساقی شوی آشنا
کند فارغ از غصّه زاهدت
می و مطرب و ساقی و شاهدت
بده ساقی آن کیمیای وجود
که ظاهر کنم تا کدام است جود
نه همّت همین سیم و زر دادن است
که همّت به راه تو سر دادن است