گرت هواست که در دیدهای جهان بنمایی
چنان که هستی باید که آن چنان بنمایی
به گرد سجده زراندود ساز لوح جبین را
گرت هواست به خورشید و ماشان بنمایی
در آستانه میخانه باب نیست تکبر
فتاده باش که راهی به رهروان بنمایی
حصار میکده در بر رخ بلا نگشاید
چه لازم است که خود را به آسمان بنمایی
بیا به گلشن میخانه در هوای زمستان
گلی بچین که توانی به ارغوان بنمایی
شراب و عشق جوان میکنند پیر کهن را
چه خوش بود که به پیرانهسر جوان بنمایی
جمال خونی نیکان همیشه در نظر آید
به نام نیک توانی که جاودان بنمایی
به چشم تنگ جهان گر چه مشت خاک ضعیفی
ز دست خویش توانی که بحر و کان بنمایی
دل فسرده نگیرند مهوشان ز تو مجذوب
دلی بجو که توانی به دلبران بنمایی