سرگشته و پریشان تا کو به کو نگردی
واقف ز راز این بحر چون آب جو نگردی
خود را چنان که هستی باید که وانمایی
تا چون سرآب آخر بیآبرو نگردی
یا با خدا چو ابلیس دانسته سرکشی کن
یا همچو او مکن من تا همچو او نگردی
در چهره سرخرویی جوهر نمینمایید
با خصم خود چو شمشیر تا رو به رو نگردی
بیاختلاط مستان مستان نمیتوان شد
تا با نکو نگردی هرگز نکو نگردی
امروز تا توانی از باده کام دل گیر
فردا که خاک گردی شاید سبو نگردی
بگشا به خنده لب را چون غنچه با دل تنگ
تا همچو گل به زود از رنگ و بو نگردی
کی شاهد مرادت دست آورد در آغوش
تا مو به مو پریشان چون زلف او نگردی
بیخود شود چو مجذوب دنبال خضر دلگیر
با خود مرو که دلگیر از جستوجو نگردی