مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۱۳

سحر چون رخ نماید آفتاب آهسته آهسته

کشد با ساغر زرین شراب آهسته آهسته

پریشان زلف شب از روی مه بر یک کنار افتد

برون آید رخ روز از نقاب آهسته آهسته

روم تا درگه پیرمغان از دست غم نالان

بگویم حال خود با آن جناب آهسته آهسته

به روی بخت خواب‌آلود خود آبی زنم از می

گشایم دیده دل را ز خواب آهسته آهسته

مگو پایان ندارد شام هجران صبر پیش آور

که خواهد شد به یک سو این حجاب آهسته آهسته

دل بیمار خود را گر توانی بی‌تعلق ساخت

شود آهت دعای مستجاب آهسته آهسته

دلی کز وی کشد معمار غم دست تصرف را

شود چون ملک بی‌صاحب خراب آهسته آهسته

نوای گریه خواهی بر جگر از عشق آتش زن

که حاصل می‌شود از گل گل‌آب آهسته آهسته

جوانی را چه خوش می‌گفت آن پیر جهان‌دیده

که رسوا می‌شود قلب سرآب آهسته آهسته

مشو مجذوب نومید از شب غم صبر پیش آور

که عارض می‌نماید آفتاب آهسته آهسته