مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۰۸

بازم تو غارت خرد و هوش کرده‌ای

بازم به یک نگاه تو مدهوش کرده‌ای

دانسته‌ای که حسرت ما هم قیامت است

با خود اگر تو دست در آغوش کرده‌ای

آگه تو را ز حال دل خویش چون کنم

کی هم‌چو من ز آتش دل جوش کرده‌ای

سرو شکفته را جز از داغ لاله نیست

من کاسه‌های خون و تو می نوش کرده‌ای

گل از تو در کدام چمن چیده‌اند باز

خود را به سرو باغ که هم‌دوش کرده‌ای

یک بار مژده شب وصلم نمی‌دهی

این وعده را نکرده فراموش کرده‌ای

در ناله اختیار ندارم و گر نه تو

فهم شکایت از لب خاموش کرده‌ای

این عزتم بس است که در پیش مدعی

از زیر چشم حرف مرا گوش کرده‌ای

جمع است خاطرم که دل خسته مرا

با حلقه‌های زلف زره‌پوش کرده‌ای

مجذوب تن به خواب مده دم غنیمت است

برخیز و شمع ناله چه خاموش کرده‌ای