از ریا طرفی نبستم ترک عادت میکنم
میروم در حلقه مستان عبادت میکنم
بهتر از اشک ندامت هیچ استغفار نیست
بعد از این با گریه مستانه طاعت میکنم
کار و بار میفروشان دل به دست آوردن است
میروم تفتیش اربات مروت میکنم
آمدم بر آستانت تا کنم جان را نثار
جان چه باشد آن چه مقدور است خدمت میکنم
بیرخت با ناله آتش در گلستان میزنم
بی قدت سروی که میبینم قیامت میکنم
در خیال لعل میگونت دلم خون میشود
تا نمکدانی به کار این جراحت میکنم
گر کنم گاهی رقیبان را نوازش دور نیست
همچو مجنون با سگ لیلی محبت میکنم
چون ملائک تا شوم در محفل جان شمع بزم
خویش را پروانه خدام حضرت میکنم
دولت بیدار دل جز دیده بیدار نیست
چشم باز خویشتن را باز دولت میکنم
از گناه خویشتن مجذوب خاطر جمع دار
التماس از پادشاه دین و دولت میکنم