من از آن کلاه همت که طرف بر شکستم
چه طلسم آرزوها که به یکدگر شکستم
نه به درد سر اسیرم نه چین جبهه مال
که خمار شام غم را ز می سحر شکستم
بشکست شیشه ما دل خصم گو ننازد
که من این شکستنی را ز تو بیشتر شکستم
چه به قوت ضعیفی چه به زور ناتوانی
دل دشمنان خود را نه به زور و زر شکستم
گل لالهزار چشمم ز هوا نگشته رنگین
سر خار های غم را همه در جگر شکستم
دل خویش را ندانم دل توست یا که آهن
ز غم تو بس که در دل سر نیشتر شکستم
به شکستگی دلم را همه جا شکسته زلفت
چه عجب اگر گشادی بدهد به هر شکستم
به پناه آستانی شدهام چو نوح و آدم
که در آن سفینه هرگز ندهد خطر شکستم
همه جا گشاده درها به رخم دعای مجذوب
به شماره طلسمی که در این سفر شکستم