روزگاری شد که من دردیکش میخانهام
مشق درویشیست کار همت شاهانهام
قطرهام دریادل است و ذرهام خورشیدرنگ
عقل حیران است هر جا بگذرد افسانهام
پیش از آن کاین بحر اخضر پر شد از در خوشاب
شور دریا داشت در سر گوهر یکدانهام
خویش را چون شعله بر آتش زدم روز الست
در دو عالم روسفید از همت مردانهام
سالها بر گرد دل گردیدهام در بزم قدس
دل همان شمع فروزان من همان پروانهام
با جنون دریاکشیها کردهام روز ازل
عاقلان فکری که در انداز آن سرخانهام
سینهسوزان دلم را زنده جاوید ساخت
آب حیوان سمندر دارد آتشخانهام
بر دلم تا عشق طرح کعبه و بتخانه ریخت
پر ز تسبیح ملائک شد برهمن خانهام
شمع رخساری دگر آتش پرستم کرده است
باز عشقی هم سمندر کرد هم پروانهام
گفتوگوی واعظان بر گوش من باد است باد
نیستم کودک که بفریبند با افسانهام
تا بود در خلوتم یک شیشه می با مهوشی
آرزوی سر صحرا گر کنم دیوانهام
من که باشم عاشق و دیوانه و مجذوب و مست
از که جویم عذر خود کز خویش هم بیگانهام