عشق ساقی شد می بیغش زدیم
خویش را مستانه بر آتش زدیم
بوی عشقی با شک ظرفان نبود
باده با رندان دریاکش زدیم
عشق تا دریای آتش مینمود
دل به دریا کرده بر آتش زدیم
بارها از جام ماه و آفتاب
بادهها بر یاد آن مهوش زدیم
بدفشان بود ابرش دنیای دون
پشت پا بر پشت این ابرش زدیم
تا رمیدیم از مکدر طینتان
با نکویان باده بیغش زدیم
سینه ناصاف پر بیدرد بود
باده با رندان دردیکش زدیم
نقش پهلو ترکش هر تیر ماست
صیدها با تیر این ترکش زدیم
طعنه بیجای دشمن را به جا
بر دلش با ناوک پرکش زدیم
تا نماند فکر دشمن شبههناک
خویشتن را بر محک بیغش زدیم
عمرها خون شد دل ما همچو لعل
بوسه تا بر لعل آن مهوش زدیم
با همین مجذوب در روز الست
یا علی گفتیم و بر آتش زدیم