حرفی به چمن از غم آن نوشلب افتاد
از آتش دل غنچه به گرداب تب افتاد
با آن که سراپای تو خون کرده دلم را
فریاد ز خالی که به آن کنج لب افتاد
در پرده گذشتی به سراپرده دلها
هر کس به خیالی ز رخت در عجب افتاد
جز لطف خدا در نظر ما سببی نیست
این است که بر ما نظرش بیسبب افتاد
مجنون تو چون گرد علایق ز خود افشاند
اول قدمش اصل و نسب از حسب افتاد
گفتی که ز دنیای دنی کیست دنیتر
آن دل که به دام هوس این جلب افتاد
جا در همه دل کرد کسی کاو ادب آموخت
از طاق دل افتاد اگر بیادب افتاد
دریاب که عمر تو به غیر از نفسی نیست
صد سال اگر کار تو با روز و شب افتاد
حیرت مکن از صاعقه و باد تکبر
گر خرمن آتش به دل بولهب افتاد
روزی که در قسمت اسباب گشودند
عیش و طرب و فیض و فراغت به شب افتاد
مجذوب تو مردانه گذشت از سر و برخاست
آن روز که مستانه به راه طلب افتاد