مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۵۶

امشب که بی‌‌تو شیشه دمی جلوه‌ساز بود

بی‌نورتر ز جبهه کاهل‌نماز بود

فکرم به یاد زلف پریشان در همت

پیچیده بود درهم و شب هم دراز بود

در اشتیاق بزم وصالت به فال نیک

چشمم به روی ساقی و گوشم به ساز بود

ناگاه صبح گشت و تو مستان چو آفتاب

از در درآمدی و در فیض باز بود

من هم‌چو آفتاب‌پرستان ز دیدنت

مشغول سجده گشتم و وقت نماز بود

گفتی بنوش جام و صبوحی و شکر کن

کز طاعت من و تو خدا بی‌نیاز بود

آمد به بزم و نورفشان شد چو آفتاب

رخساره‌ای که پرده‌نشین هم‌چو راز بود

شکر خدا که این دل ناشکر بی‌قرار

شد صاف و دید کز چه سبب در گداز بود

روشن دلم ز پرتو ماهی که سال‌ها

لطف خدا حصار و مقامش حجاز بود

اقبال یار و طالع مجذوب کار کرد

چون نیتش به خیر و خدا کارساز بود