مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۴۹

معشوق مگو وفا ندارد

عاشق تاب جفا ندارد

عاشق که مراد او غرض نیست

کاری بجز از دعا ندارد

آهو چشمی که زود شد رام

رامش نشوی وفا ندارد

معشوق که شد به بوسه راضی

وابوس که بوسه جا ندارد

والله که حسن خوب‌رویان

آنی بجز از حیا ندارد

خوش واشده گل به کام بلبل

گویا خبر از صبا ندارد

در مد نظر ز چشم بد دور

سروی دارم که تا ندارد

صد شکر که یار بی‌نظیرم

بیگانه آشنا ندارد

خورشید که چشم شد سراپا

جز روی تو مدعا ندارد

عمری‌ست که خضر هم در این راه

جز شوق تو رهنما ندارد

بی‌باده مکن هوای گلشن

بی‌آب چمن صفا ندارد

عاقل مشو از بهار مجذوب

پیمانه‌کشی قضا ندارد