وقت آن است که در بزم جمت یاد کنند
تا به یک جرعه دلت را ز غم آزاد کنند
میفروشان که به یک جرعه خرابت کردند
وقت آن شد که به یک ساغرت آباد کنند
شوخچشمان که دلت را به نگاهی بردند
میتوانند که بازت به همان شاد کنند
ناز خوبان همه لطف است مکن جورش نام
کی دلت را بربایند چو بیداد کنند
که در این سلسله دل باخت که دلها نربود
زان نمودند تو را صید که صیاد کنند
چون گل از ناله دلسوختگان خوش دارد
عندلیبان همه خوب است که فریاد کنند
راستی پیشه کن و شیوه ثابتقدمی
تا چو سرو از غم بیبرگیت آزاد کنند
عشق دریاست خسان را به نظر کی آرد
چون حباب از سر خود را همه پرباد کنند
تا به روی که گشایند در فیروزی
خرم آنان که ز جان خدمت استاد کنند
گر چه مجذوب دلت را به نگاهی بردند
دل قوی دار که بازت به همان شاد کنند