مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۳۱

هر که آید به در میکده دیوانه کنند

آشنا هر که شود از همه بیگانه کنند

آشنایان همه گر دشمن جانند چه باک

آن مبادا که دلی را ز تو بیگانه کنند

می‌کشان را سر طاعت تو مپندار که نیست

نیست کاری که به از گریه مستانه کنند

گریه‌ای کز سر اخلاص بود عقده گشاست

قطره چون پاک فتد گوهر یک‌دانه کنند

مایه عیش دل خون شده و چشم تر است

این حدیثی‌ست که نقل از لب پیمانه کنند

خانقاهی که به خرجش نکند دخل وفا

صرفه وقت در آن است که می‌خانه کنند

پر مگو از پری انجمن ای واعظ شهر

بیشتر بی‌خردان گوش به افسانه کنند

در مقامی که به معشوق رسد شعله به شوق

دوستی نیست اگر رحم به پروانه کنند

از سر کون و مکان همت مردان برخاست

تا چه ها شیوه آن همت مردانه کنند

رفت چون کار تو مجذوب به مستی از پیش

همه یاران هوس شیوه مستانه کنند