شب در نظرم بود که آن ماه برآمد
خورشید مرادم به سحرگاه برآمد
از شب نفسی بود که آن خسرو خوبان
چون ماه برافروخته ناگاه برآمد
خندان و برافروخته و مست و خرامان
آراسته تر از علم شاه برآمد
همرنگ زمرد قدحی داد به دستم
کز دیدن آن دیده بدخواه برآمد
گفتا مکن از طالع درویش تعجب
خیریست که از دست شهنشاه برآمد
با خار جفا برد به سر بلبل بیدل
تا وصل گلش خرم و دلخواه برآمد
آهی به مراد دل پردرد کشیدم
کام دو جهانم به همان آه برآمد
چشم از همه پوشیدم و نومید نگشتم
این کار نه با همت کوتاه برآمد
از نیت خیر همه کس فال گرفتم
تا کام من از همت افواه برآمد
دیدار دل گمشدهام گشت میسر
آن یوسف غایب شده از چاه برآمد
افتادگی و مسند دل دست به دست است
تا قرعه به نام دل آگاه برآمد
بر لوح دو عالم رقم وصل کشیدند
عشق است که بر مسند از این راه برآمد
دل داشت به خون خوردن شبهای درازم
ماهی که به یک آه سحرگاه برآمد
مجذوب نجات دو جهان نیت خیر است
این است که از عهده بدخواه برآمد