مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۱۳

مژده ای دل که یار می‌آید

غم مخور غم‌گسار می‌آید

دیده بگشا که کرد موکب شاه

خوش‌تر از نوبهار می‌آید

مسند دل ز غیر خالی کن

کآن شه کامکار می‌آید

صبح دولت که گرد راه دل است

آن هم از یک کنار می‌آید

می و معشوق و مطرب و ساقی

غم مخور هر چهار می‌آید

گریه گفتم بکن که عقده گشاست

ناله گفتم به کار می‌آید

هر که را گریه رو دهد بی‌شک

نخل عمرش به بار می‌آید

جان من با جفای خار بساز

که گلت بر کنار می‌آید

چشم من خویش را معاف ندار

گریه کن کز تو کار می‌آید

روزگارت اگر به ناله گذشت

غم مخور روزگار می‌آید

جان خود را فدای جانان کن

دیگر از جان چه کار می‌آید

می‌کنندش قبول چون مجذوب

هر که امیدوار می‌آید