عبدالرحیم حائری » مشرق الانوار » بخش ۷ - داستان آن درویش بی بضاعت که عاشق دختر پادشاه شد

این مَجاز، قَنطره حقیقت آمد و عاقبت به مقتضای کریمه: الذین جاهدوا فینا

لِنَهدیَنّهم سُبُلَنا به مقصود اصلی نایل گردید.

بود درویشی فقیر و بی‌پشیز

ژنده پوشی از جهانش هیچ چیز

جز تبرزینی و کشکولی نداشت

از جهان، او هیچ محصولی نداشت

روزی اندر پرسه بُد بهر تُرید

ناگهان بانگ هیاهوئی شنید

دور باشی از یَسار و از یَمین

که بیامد دختر خاقان چین

چون نظر کرد آن فقیر ناتوان

دید خورشیدی بروی آسمان

بر فراز زینِ زر، مه پیکری

مه چه باشد، آفتاب انوری

بینوا دل داد و مدهوش اوفتاد

و زنهادش سِتر سِرپوش ‌اوفتاد

مرغ روحش، صید آن سیمرغ شد

پای بستِ قید آن سیمرغ شد

ساعتی مدهوش، برخاک اوفتاد

خوش بدام عشق چالاک اوفتاد

چون بهوش آمد فقیر بینوا

خویشتن را دید غَرقاب فنا

هرطرف بنمود آن مسکین نظر

خود ندید از آن بُت رعنا، اثر

از کَفَش رفتی عَنان اختیار

گریه‌ها می‌کرد مسکین، زار زار

سیل اشک حسرتش ره را ببست

از پریش خاطرش دل می‌شکست

دیده‌هایش چشمه پرخون شده

از غم لیلّی خود، مجنون شده

بی‌قراریها که آن درویش کرد

ناله زارش جگرها ریش کرد

ناله‌هامی‌کردوخوش خوش می‌گریست

می‌ندانستی‌که‌اوراچاره‌چیست

رازها می‌گفت او با درد جفت

پرده برمی‌داشت، زاسرار نهفت

شرح حالش گر بگویم سر بسر

از بیانش ریش می‌گردد جگر

هم ز عشق، احوال عاشق بازجو

بوی گل خواهی، برو گل را ببو

گُل حکایت می‌کند از بوی خویش

هر کسی بهتر شناسد خوی خویش

هم ز عشقِ بی‌زبان بشنو سخن

بر ملا می‌گوید اسرار کهن

صد زبانه از نشانِ نام خویش

گوید او آغاز بی‌انجام خویش

حرفهایش، راز کار عاشق است

داستان حالِ زارِ عاشق است

لیک گوش عامه را آن نور نیست

غیر عاشق را، دگر دستور نیست

حرفهایش را بشاراتی در است

وآن بشارت، عاشقان را درخور است

هر یکی حرفش ز عین و شین و قاف

راه و رسم‌خویش‌گوید بی‌خلاف

هرکسی از راز آن آگاه نیست

غیر عاشق را به کویش راه نیست

عاشقان را می‌زند هردم صَلا

این اسیران را دهد جام بلا

در خراباتش خرابیها بود

باده‌اش صد شور و مستی آورد

سلسله دورش سَلاسلها بود

و این صراط المستقیم ما بود

سلسله جنبانیش جَنّات ماست

وآن قُصور و حور مقصورات ماست

دیده و دل پاک بنما، ای پدر

جَنّتُ المأوای ما را می‌نگر

کان‌ نعیم خُلد خوی یار ما است

سِّرِتَجری تَحتِها الانهار ماست

هریکی نهرش نشان خصلتی ‌است

گرنیابی، بی شکی‌ از علتی ‌است

وآنچه گویند از بهشت آن جای را

حق بود اللّه ملغزان پای را

ور نه این آیات و این اخبار چیست

صوفیان را حُجّت اِنکار چیست

رو ببین آیات آن را ای ندیم

پا ملغزان از صراط المستقیم

سِّر آن دریاب و دم، درکش از آن

ورنه خوانندت ز جُوق کافران

خود مکن تأویل، آن آیات را

رو ببند این بابِ تأویلات را

فتح این باب است در راه رِشاد

اول الحاد و اضلال ای عِماد

گر توگویی هست این هم، رازِ کار

خود مکن هم راز آن را آشکار

گر روا بود آشکارایش کنند

انبیا اولی بُدند ای هوشمند

زانکه عامه خلق را قول رسول

هست پیش عقل، نزدیک قبول

ور بگوئی حفظ ظاهر کرده‌اند

هم خود این معنیِ ما، پرورده‌اند

در حقیقت نیست خود چیز دگر

جز صفات حاصله از خیر و شر

دُّر آنرا انبیا، چون سُفته‌اند

در نهاد عارفان بِنهفته‌اند

چون نبود این خلق را حَّد بَصر

انبیا کردند از ظاهر خبر

بیند آن چشمِ حَدیدِ بی‌خطا

که ز وی بنموده حق کشف غَطا

پس تو می‌کن حُکم ظاهر را سند

تا نه هرکس سنگ بر پایت زند

پرده‌ای بگذار بر کار، ای ندیم

پا مکش زنهار، بیرون از گلیم

ور توگویی پرده داران دیگرند

عارفان این پرده‌ها را بردرند

بی خودند و محو و مات ذات حق

سر بِسر نفیَند، در اثبات حق

نطق آنها از دم گویای اوست

دمدمه آنها، هم ‌از دَمهای‌ اوست

همچو طوطی در پس آئینه‌اند

خود همی‌گویند آنچه بشنوند

جلوهٔ آن سوست، که اینجا منجلی ‌است

نسبتِ این دم ‌به آنها، زِاحولی ‌است

از دو بینی، خلق سرگردان شدند

بدگمان از گفتهٔ ایشان شدند

همچو آن مور ضعیف اندر رقم

نقشها را بیند از نوک قلم

زانبیاء تا اولیاء، بس فرقهاست

بستهٔ وحی است آن و این رهاست

انبیاء را پرده داری درخور است

اولیاء را دأب و قانون دیگر است

انبیاء دوزند و ایشان می‌دَرَند

اولیاء مستند و آنها هوشمند

انبیاء از وحی آگاهی دهند

اولیاء بی واسطه وحی آگهند

انبیاء را دم به جز دستور نیست

اولیاء را هیچ سِرّ مستور نیست

انبیاء از وحیِ ظاهر ناطقند

اولیاء معنیّ وحی و مطلقند

از نبوت تا ولایت راههاست

از حضیض ارض تا اوج السماست

بی ولایت، چون نبیّی هیچ نیست

اشرف و افضل ‌از اینرو، ولیّ ‌است

اشرف است او از ولیِّ همچو خویش

نی وَلیّی کو قدم بنهاده ‌پیش

همچو ذات پاک بی‌ چون علی(ع)

که اشرف است از هر نبیّ و هر ولیّ

بُرده کوی اشرفیّت در سَبق

هست نورش ریخته از نور حق

اشرف است از ماسوای مُصطفی

کو سَبق بُرده به کوی اِصطفی

هست با خود را، که خودداری کند

کی توان بیخود، که سَتّاری کند

گویم اَللّه، اَللّه این دفتر بشوی

گرچه دانم خون شود زان آب جوی

گرچه این دَم را بُود دَم‌های چند

وقت ما باقیست برگردان سَمند

این سَمندِ تند رو را بازدار

همرهان گشتند از رفتن فکار

غیرت عشق آتشی افروخته است

بال جبریل خرد را سوخته است

نعلهای وَهم و فکرت را بُراق

ریخته است اینجا، و مانده ‌زِ اِستباق

در گذر زاینجا که عاشق خسته است

در سلاسلهای مِحنت بسته است