یاد داری که دگر دوش چه با ما کردی
فتنه انگیختی از دور تماشا کردی
آخر از صحبت دیرینه نیامد یادت
کآن همه جور و جفا بر من شیدا کردی
عهد بستی که به هم جام طرب نوش کنیم
چون که سرمست شدی فتنه و غوغا کردی
وعده دادی که سر زلف به دست تو دهم
عاقبت بر من دلسوخته سودا کردی
دل ز من بردی و خوش با دگری بنشستی
الحق انصاف توان داد کرمها کردی
من گرفتم که نگفتم تو خود انصاف بده
با که این شیوه توان گفت که با ما کردی
ای (جنید) از سخن مدعیان باک مدار
قصه درد دل خویش چو پیدا کردی