مکن ای یار ملامت که دلم در پی اوست
هر که را عقل بود صورت خوش دارد دوست
که تماشای جمالش کنم ای خواجه مرا
نظری هست که حسن آینه قدرت اوست
مهرورزی و نظربازی و بیسامانی
روزگاریست که این دلشده را عادت و خوست
شیشه مهر مرا سنگ ملامت مزنید
که صبوری و ارادت مثل سنگ و سبوست
این نه آن مهر مجازیست که از دل برود
آتش عشق حقیقیست که ما را در پوست
با که این حال توان گفت خدایا مپسند
که جگرتشنه همیمیرم و حیوان در جوست
هر که با سیمبران میل ندارد چو (جنید)
دل سنگین سیاهش مگر از آهن و روست