سودای عشق اگر چو منت در سر اوفتد
محصول روزگار به یک شب بر اوفتد
وقتی به غور حال دل ما رسد فقیه
کاو را هوای عشق منی در سر اوفتد
غوغایی عشق در دل صورتگران حسن
در نقش دلفریب چنین پیکر اوفتد
در کشوری که چون تو سری رخ کند مقام
روزی هزار فتنه در آن کشور اوفتد
مشاطه بر جمال تو گر زیوری کشد
خواهد که فر چین تو بر زیور اوفتد
واعظ گر آن جمال ببیند میان جمع
حیران چنان شود که ز منبر در اوفتد
در فید زلف او نبود جان مگر به تیغ
هر گردن که در خم آن چنبر اوفتد
دیگر مرا مجال کتابت کجا بود
از قطرههای اشک که بر دفتر اوفتد
خورشید آسمان بدهد خط بندگی
گر سایهای ز لطف تو بر چاکر اوفتد
آه تو گر زبانه زند بر فلک (جنید)
چون شمع سوز در دل هفت اختر اوفتد