کدام دست که از حسرت تو بر دل نیست
کدام پای که از حسرت تو در گل نیست
کدام دل که غمت را به جان نمیطلبد
کدام سر که به خاک در تو مایل نیست
نماند دل که ز خونش مدام در جگر است
نه نیز دیده که اشکش مدام سایل نیست
دل است دیده جان تا به لب رسیده و هیچ
به حضرت تو مرا غیر از این رسایل نیست
کجا روم چه کنم با که گویم این معنی
که ره به دوست نبردیم ورای منزل نیست
که دستگیری ما میکند در این غرقآب
که جان رسیده و امیدوار ساحل نیست
ز راه باز پس افتادهایم وای دریغ
که رفت قافله و ک رفیق یکدل نیست
هزار جهد بکردیم تا به عشق رسیم
ولی چه سود که دولت به سعی حاصل نیست
چو در بدایت ذاتت عقول حیرانند
شروع در صفتت کار هیچ عاقل نیست
مگر به لطف خودم مشکلات کشف کنی
و گر نه فهم مرا ره بدین مسایل نیست
(جنید) عقل کسی چون به درک حق برسد
مطیع وهم شدن جز خیال باطل نیست
گرت سوابق رحمت دلیل راه شود
برو که رفتی و حاجت بدین رسایل نیست