ای لطف بینهایت تو دستگیر ما
انعام توست در دو جهان ناگزیر ما
گر واقع است در عمل ما تزلزلی
تو واقفی ز نیت و سر ضمیر ما
با آن که هیچ مایه نداریم خوشدلیم
چون هست رحمت تو بضاعتپذیر ما
دنیا و آخرت ز تو خواهم که واهبی
نعم الوکیل مایی و نعم النصیر ما
از سعی ما چه کار برآید که نیک و بد
تو در ازل سرشتهای اندر ضمیر ما
ما خود چه آوریم که وزنی نیاورد
در حضرت جلال تو نزل حقیر ما
بر جامه امل چه ترازیم از عمل
جز صورتی که نقش کنی بر حریر ما
از کیمیای لطف تو باشد که زر شود
در بوته قبول تو قلب کشیر(؟) ما
گردد روان به جان و زر و سیم در ره است
سیمآب اشک در رخ همچون ضمیر ما
با عشق اگر ز آتش سوزان گذر کنم
گردد فسرده از دم چون زمهریر ما
ما را هوای حور و تمنای روضه نیست
کز شوق نیست این همه بانگ نفیر ما
نومید کی شویم ز لطفت که هر سحر
آید ندای حضرت تو کآی فقیر ما
خوش باش کز برای تو آماده کردهایم
گنج و عطای وافر و اجر کثیر ما
نام و نشان نبود در آن دم که مینوشت
نام تو بر جریده رحمتپذیر ما
وز ممکن عدم چو به عالم روان شدی
هم بوده ورد عشق تو از شهد و شیر ما
گشتیم رهبر تو به توحید و معرفت
تا بر خلاف عقل نجویی نظیر ما
آخر همان کنم که ز لطفت مرا سزد
هان استوار باش به فضل کبیر ما
آیینه گر نه در خور فتراک ما بدی
خود کی بیافتی اثر زخم تیر ما
در قید عشق یاور ما هان مکن (جنید)
کز بند ما خلاص نخواهد اسیر ما