جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱

الهی واقفی بر حال و کارم

همی‌دانی که جز تو کس ندارم

الهی خاطرم را جمع گردان

که مسکین و پریشان‌روزگارم

الهی کرده‌ام بسیار تقصیر

در آن حضرت به غایت شرمسارم

الهی غرقه‌ام در بحر عصیان

به دست رحمت افکن در کنارم

الهی رفته‌ام در خواب غفلت

بده بیداریی زین کار و بارم

الهی برگشا از غیب راهی

که چندین سال تا(؟) در انتظارم

الهی گر بخوانی ور برانی

تو دانی بنده بی‌اختیارم

الهی گر به دامانت نیاری

مرا من چیستم مشتی غبارم

الهی چون عزیزم کردی امروز

مکن فردا به نزد خلق خوارم

الهی چون در این جا ستر کردی

در آن سر هم‌چنین امیدوارم

الهی حاضری کز شرم عصیان

دمادم اشک خون از دیده بارم

الهی از کمال لطف بپذیر

دل سوزان و چشم اشک‌بارم

الهی نفس و شیطان در کمین‌اند

به تقوی و عنایت کن حصارم

الهی گر نه توفیق تو باشد

برآرد دیو نفس از جان دمارم

الهی گر نه لطفت دست گیرد

کجا از شرمساری سر برآرم

الهی راه مردن سخت راهی‌ست

تو آسان بگذران این ره‌گذارم

الهی گفتن ایمان مددبخش

که تا من جان به آسانی برآرم

الهی در شب سرکور منزل

تو لطف خویش گردان غم‌گسارم

الهی بر (جنید) ایمان نگه دار

که آن است از تو جاه و اعتبارم

الهی چون از اینجا بگذرانی

به فضل خود گناهان بگذرانم