جنید شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸

ملول گشت دلم زین سرای خیر ندیم

که رخت خویش کنم نقل با سرای قدیم

دگر مگوی که آن جا قرار خواهم ساخت

که در سرای فنا هیچ‌ کس نگشت مقیم

در این سرای خرابم نمی‌نشیند دل

که دار محنت و رنج است و جای غصه و بیم

به دار ملک بقا می‌روم که ساحت آن

محل راحت و امن است و عیش و ناز و نعیم

متاع عاریتی را دگر نمی‌خواهم

که بار منت بیگانه محنتی‌ست عظیم

به تنگ‌دستی و خواری کجا شود قانع

کسی که صاحب جا هست و مالک زر و سیم

چو انس نیست مرا با کسی در این منزل

مصاحبی نتوان کرد با دلی به دو نیم

خرابه ایست جهان کآمد از اساس امید

به هیچ روی نهانی روا نداشت حکیم

حرام بادم اقامت در این نشیمن حور

مرا که خانه مهیاست در جوار حریم

چو دست می‌دهدم با فرشتگان پرواز

چرا به عشوه شوم پای‌بند دیو رجیم

دلم ز بوی وطن راحت آن چنان یابد

که باد روضه رضوان وزد بر اهل جحیم

روا بود که به شکرانه جان برافشانم

هر آن صباح که آرد سلام دوست نسیم

چو جست برق حجازی به کام شام از نجد

به عزم کعبه مهاجر شوم چو ابراهیم

ندای طور سماع کلام نزدیک است

که نور وادی ایمن ز دور یافت کلیم

بسی نماند که در بحر عشق غوطه خورم

شوم مجرد و دور افکنم ز خویش گلیم

به رفق بازدهم قرض و خوش بیاسایم

که می‌خورم غم بیهوده از برای غریم

کجاست خصم که می‌دادمش به نحت الزام

بیا که مسئله کردم به طوع خود تسلیم

دمی که با غم عشقش نبوده‌ام هم‌دم

کنون ز غصه آنم ندم شده‌ست ندیم

دل از وفا به کسی ده که در حیات و ممات

کند به صورت و معنی وفای تو تقدیم

دل شکسته به دست آر کاندر این بازار

درست نیست تجارت مگر به قلب سلیم

دلا مصاحب دون‌همتان مشو زنهار

هزار بار تو را بیش کرده‌ام تعلیم

ز آستین لئیمان بدار دست طمع

امیدوار بنه سر بر آستان کریم

الهی از کرم و جود خویش بخش مرا

که رحمت تو عظیم است و منت تو عظیم

به وقت عجز که می‌خوانمت به زاری و سوز

تو از دعای منی واقف ای سمیع و علیم

امیدوار به لطف و کمال و عفو تو‌ام

که جرم بنده ببخشای ای غفور رحیم

(جنید) اگر به مثل هم‌عنان ذوالنون است

تنش خمیده چو دال است و دل‌شکسته چو جیم

مگر به پرتو روشن‌دلان کسی گردد

که یومش از نظر یک ستاره گشت اویم