جنید شیرازی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵

هزاران جان مشتاقان فدای احمد مرسل

امین وحی ربانی که قرآن شد بدو منزل

نبی و سید صادق امام سابق و لاحق

حبیب حضرت خالق شفیع آخر و اول

سعادت بخش بی‌جاهان دلیل راه گم‌راهان

نصیحت‌گوی بدخواهان به وجه احسن و اجمل

به عزت از همه اولی به رتبت جمله را مولی

ز فوق طارم اعلی ز تحت عالم اسفل

امام قدوه عالم چراغ دوده آدم

نبوت را شده خاتم رسالت را شده افضل

صفاتش طیب و طاهر کریم عافیت حاضر

شبیه نظره و ناظر حکیم و شاهد اعدل

غنیمت خاص از آن وی صبا پیک روان وی

به دفترها نشان وی بنی السیف و المحمل

بنای شرع او محکم قضای حکم او مبرم

مبین هم زاو شده مبهم مفصل زاو شده مجمل

زهی پیغمبر افصح زهی زیبای رخ اصبح

زهی شیرین لب املح زهی فرمان‌ده اعقل

چو تخت علم بنهادی در ارشاد بگشادی

هم از ماضی خبر دادی هم از احوال مستقبل

هر آن معنی که بد مشکل به تعلیم تو شد آسان

هر آن لفظی که بد مبهم ز ترکیب تو شد مهمل

ز نورت یافته اطفا هر آن بدعت که شد پیدا

پذیرفته ز نو احیا هر آن سنت که شد مهمل

ز شوقت چوب آن منبر که بوسد پای آن سرور

بر آتش سود خود را عود سرش بر سنگ زد صندل

ز شمع رویت ای مه‌وش درافتد شعله بر آتش

شود آتش چنان دل‌کش که در قلب شتا منقل

رخی چون ماه با رونق درافشان روی او مطلق

ولی از روی شوق حق شده در موج چون مرحل

سراسر نعمت دنیی طفیل توست با عقبی

تو قانع گشته از تقوی به نان جو ادامش‌خل(؟)

چو مست جام حق گشتی بساط کون بنوشتی

ز هفتم کون بگذشتی چو جام راجح اعزل

سفر در ملک جان کردی تبری از جهان کردی

چو عزم لامکان کردی خبر آمد که لا توجل

انا الله الذی ادعی انا الله الذی راجی

فسبحان الذی اسری تعالی وحده قدجل

کرامت کرد دیدارت عطا بخشید بسیارت

دو عالم کرد در کارت زهی اکرم زهی اکمل

وقود انبیا یک‌سر چو گردانید در محشر

تو باشی قائد و رهبر تو باشی هادی امثل

خلیل و آدم و موسی شعیب و صالح و عیسی

عزیر و یوسف و یحیی همه مفضول و تو افضل

روان در سایه جانت ز جان و دل هواخواهت

که هر جا عقده‌ای افتد شود بسیار راحت حل

چو لطف عامت از همت کند غم‌خواری امت

نصیب ما شود رحمت حساب اما بود اسفل

(جنید) خسته‌دل جان چیست تا در پایش افشانی

که آن جا صد هزاران جان ندارد قدر یک خردل